»
تبلیغات
 
Skip Navigation Links
Expand             
Expand          
Expand               
Expand          
Expand                  
Expand            
ورود کاربران
نام کاربری :
کلمه عبور :
پربیننده ترین های تفریح و سرگرمی
پربیننده ترین های نگاهک

۱۳۸۹ جمعه ۱۹ شهريور
 
از يك استاد سخنور دعوت بعمل آمد كه در جمع مديران ارشد يك سازمان ايراد سخن نمايد. محور سخنراني در خصوص مسائل انگيزشي و چگونگي ارتقاء سطح روحيه كاركنان دور ميزد ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 143     نظرات : 0

 
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 418     نظرات : 0

 
ماشيني جلوي حياط يک تيمارستان پنچر شد و راننده مجبورشد همانجا لاستيک عوض کند ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 256     نظرات : 0

 
زن و دختر جواني پيرمردي خسته و افسرده را کشان کشان نزد شيوانا آوردند و در حالي که با نفرت به پيرمرد خيره شده بودند از شيوانا خواستند تا سوالي را از جانب آنها از پيرمرد بپرسد. شيوانا در حالي که سعي مي‌کرد خشم و ناراحتي خود را از رفتار زشت دختر و زن با پيرمرد پنهان کند، از زن قضيه را پرسيد ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 144     نظرات : 0

 
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟ ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 514     نظرات : 0

 
روزي پسر بچه اي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 132     نظرات : 1

 
پسر به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود که از او خبري نداشتند. مادرش دعا مي کرد که او سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يک نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه که از آنجا مي گذشت نان را بر دارد .
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 461     نظرات : 0

 
روزي مردي جوان در حالي که فرزند خردسالش را در آغوش داشت در کنار باغچه حياط خود بر روي يک صندلي نشسته بود و به قامت زيباي درخت سروي که در باغچه بود خيره شده بود ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 419     نظرات : 0

 
خانمي سه پيرمرد جلوي درب خانه اش ديد. به آنها گفت شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل. يکي از آنها پاسخ داد اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 145     نظرات : 3

 
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد: من کور هستم لطفا کمک کنيد...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 435     نظرات : 0

 
روزي من با يک تاکسي به فرودگاه مي رفتم. ما داشتيم در خط عبوري صحيح رانندگي مي کرديم که ناگهان يک ماشين درست در جلوي ما از جاي پارک بيرون پريد. راننده تاکسي ام محکم ترمز گرفت. ماشين سر خورد، و دقيقاً به فاصله چند سانتيمتر از ماشين ديگر متوقف شد! ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 102     نظرات : 1

 
‌روزي روزگاري تاجر ثروتمندي بود كه 4 زن داشت. او زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و او را مدام با خريدن جواهرات گران قيمت و غذاهاي خوشمزه خوشحال مي‌كرد. بسيار مراقبش بود و بهترين چيزها را به او مي‌داد .‌‌..
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 526     نظرات : 0

 
ازدواج يک اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 149     نظرات : 0

 
دو روستايي مي خواستند براي يافتن شغل به شهر بروند. يکي از آنها مي خواست يه شانگهاي برود و ديگري به پکن ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 271     نظرات : 0

 
هواپيما درحال حرکت بود و آنها در ورودي کنترل امنيتي همديگر را بغل کردند و ............ مادر گفت: دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 107     نظرات : 0

 
در زمانهاي گذشته ، کدخداي يک ده تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 562     نظرات : 0

 
اين مطلب براي خانم هاي محترم نوشته شده است
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 169     نظرات : 0

 
همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم: كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت،وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي زندگي بهتر و بهتر...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 85     نظرات : 1

 
لاينل واترمن داستان آهنگري را مي‌گويد که پس از گذراندن جواني پرشر و شور، تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي کرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد. حتي مشکلاتش مدام بيش‌تر مي‌شد ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 352     نظرات : 0

 
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكيل داده بودند. روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حين صحبتهاشان گفتند: چرا ما هميشه با فقرا و آدمهايى معمولى سر و كار داريم و قوت لا يموت آنها را از چنگشان بيرون مى آوريم ، بيايد اين بار خود را به خزانه سلطان بزنيم كه تا آخر عمر برايمان بس باشد...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 282     نظرات : 1

 
?مي گويند زمانهاي دور پسري بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش کار با ارزشي انجام دهد ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 365     نظرات : 0

 
مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم: اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 679     نظرات : 2

 
در ادامه مطلب به نحوه مردن تعدادي از مشاهير اشاره شده است...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 562     نظرات : 0

 
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: “ مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟” ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 146     نظرات : 1

 
پيرمردي تنها در روستايي زندگي مي کرد. او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 544     نظرات : 2

 
زن و شوهر جواني که تازه ازدواج کرده بودند و براي تبرک و گرفتن نصيحتي از شيوانا نزد او رفتند. شيوانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند و از مرد پرسيد : تو چقدر همسرت را دوست داري!؟ ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 194     نظرات : 0

 
پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب کند. چهار انديشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 179     نظرات : 1

 
جاني ساعت 2 از محل کارش خارج شد و چون نيم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصميم گرفت با همان يک دلاري که در جيب داشت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شرکت شود ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 131     نظرات : 0

 
?توماس هيلر ، مدير اجرايي شرکت بيمه عمر ماساچوست ، ميو چوال و همسرش در بزرگراهي بين ايالتي در حال رانندگي بودند که او متوجه شد بنزين اتومبيلش کم است...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 686     نظرات : 0

 
روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي. اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري ! دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي و سوم اينکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني ...
ادامه مطلب ...
بازدیدها : 347     نظرات : 0

 
1234